" />

« October 2007 | Main | December 2007 »

November 28, 2007

">هورررررررررراااااااااااااااااااااااااااااا

هوووووووووووووووووررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااا
taxi.jpg

تاکسی ! تاکسی ! تاکسی ! تاکسی ! تاکسی !
تاکسی ، تاکسی تاکسی نگوید تاکسی تاکسی نمی شود .

تاکسی ! تاکسی ! تاکسی !
حالا همه با هم
زاگرس تاکسی !
زاگرس تاکسی ! زاگرس تاکسی ! زاگرس تاکسی ! زاگرس تاکسی ! زاگرس تاکسی !


زاگرس تاکسی !
زاگرس خودرو و خرید ایمپین
پرکردن فرم همکاری با مجموعه تاکسی و زاگرس

Posted by Amin at ">06:59 AM | #comments">Comments (2)

November 25, 2007

">هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود------گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود
ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندی-------آن چه در مذهب ارباب طریقت نبود
خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشق-----تیره آن دل که در او شمع محبت نبود
دولت از مرغ همایون طلب و سایه او-------زان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود
گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن-----شیخ ما گفت که در صومعه همت نبود
چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیست----نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود
حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاه---هر که را نیست ادب لایق صحبت نبود

Posted by Amin at ">01:28 PM | #comments">Comments (3)

November 22, 2007

">خاطره ها

خاطره ها گاهی آدمو به عرش می کشونه !!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


DSC00486.jpg

Posted by Amin at ">08:46 AM | #comments">Comments (0)

November 21, 2007

">Job Finding


مسئول دفتر خوبم آرزوست ....
لطفا در صورت تمایل در سایت www.behresan.com فرم استخدام پرکنید و

behresan.JPG


-------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن : اگر دنبال کار می گردین میتونین تو همین سایت برای مشاغل مورد درخواست فرم پر کنید ... و در صورت موفقیت آمیز بودن تست ... شما به واحد مورد نظر در گروه شرکتهای زاگرس معرفی می شین

Posted by Amin at ">08:45 AM | #comments">Comments (0)

November 19, 2007

">چرا خانه کوچک ما سیب نداشت ؟

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
-که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت

Posted by Amin at ">12:59 PM | #comments">Comments (3)

">چنبر چرخ جان

42-17679063.jpg


از آمدن و رفتن ما سودی کو

وز تار وجود عمر ما پودی کو

در چنبر چرخ جان چندين پاکان

می سوزد و خاک می شود دودی ک

Posted by Amin at ">11:11 AM | #comments">Comments (0)

November 18, 2007

">سعادت

اکنون که گل سعادتت پربار است
دست تو ز جام می چرا بيکار است

می‌خور که زمانه دشمنی غدار است
دريافتن روز چنين دشوار است

Posted by Amin at ">08:57 AM | #comments">Comments (1)

November 16, 2007

">

گله می کنم از تو ... از تو که اینقدر بی رحمی
هزار بار مردم از عشقت ... تو که هیچ وقت نمی فهمی
.
.
.
.
.
.
.
جنس احساسات آدما هم با هم فرق داره .... هم جوری که جنس آدمام با هم فرق داره

هر چی عشق تو این دنیا ... من می خواستم مال ماشه
اما تو هیچ وقت نذاشتی بینمون غصه نباشه
آره آره
گله می کنم از تو .... از تو ! تو که این همه بی رحمی

Posted by Amin at ">08:55 AM | #comments">Comments (1)

">

فدای اشکات ....

مستی و مستی و مستی ...

زان باده که عمر را حیات دگر است
پرکن قدحی گرچه تو را دردسر است
بر نه بکفم که کار عالم سمر است
بشتاب که عمر ای پسر در گذر است

Posted by Amin at ">08:50 AM | #comments">Comments (1)

">شباب !!!!

می در کف من نه که دلم در تاب است
وین عمر گریز پای چون سیماب است
دریاب که آتش جوانی آب است
خوش دار که بیداری دولت خوابست


گاهی وقتا که خیام می خونم حس می کنم تو یه رباعی یه کتاب حرف نگفته داره !

پ.ن 1 : به نظر شما چند نفر تو این شهر درندشت سهمشون مرسدس بنزه ؟
و چند نفر سهم دستاشون پینه و سهم دلاشون غم ؟

Posted by Amin at ">08:30 AM | #comments">Comments (1)

November 13, 2007

">به به ... عاااااااالییییییییییییییهههههه !!!!!

PPP.jpg

Posted by Amin at ">04:46 PM | #comments">Comments (1)

November 10, 2007

">پوزش

پوزش


گفته بود پيش از اين‌ها: دوستي ماند به گل

دوستان را هر سخن، هركار، بذر افشاندن است

در ضمير يكدگر

باغ گل روياندن است

گفته بودم: آب و خورشيد و نسيمش مهر هست

باغبانش، رنج تا گل بردمد

گفته بودم گر به بار آيد درست

زندگي را چون بهشت

تازه، عطرافشان و گل‌باران كند

گفته بودم، ليك، با من كس نگفت

خاك را از ياد بردي! خاك را

لاجرم يك عمر سوزاندي دريغ

بذرهاي آرزويي پاك را

آب و خورشيد و نسيم و مهر را

زانچه مي‌بايست افزون داشتم

شوربختي بين كه با آن شوق و رنج

« در زمين شوره سنبل» كاشتم!

- گل؟

چه جاي گل، گياهي برنخاست

در پي صد بار بذرافشاني‌ام

باغ من، اينك بيابان است و بس

وندر آن من مانده با حيراني‌ام!

پوزشم را مي‌پذيري،

بي‌گمان

عشق با اين اشك‌ها، بيگانه نيست

دوستي بذري‌ست، اما هر دلي

درخور پروردن اين دانه نيست.

Posted by Amin at ">01:16 PM | #comments">Comments (1)

November 09, 2007

">جراحت

gharib.jpg
عجیب شبی بود .
مستی . مستی . مستی ... اونجایی که دلم باز بشه . سر عقده ش وا بشه ...
همه چی یه جور دیگه می شه .. همه چیز ...
مادر تو چی می دونی در مورد جراحت قلبم ؟
مادر من می می تونه این همه رو تحمل کنه ؟ که فقط بخوره و دم نیاره ؟
از همه از تو از اون از دوست . از رفیق ...
رفیق بدترین چیزت می دونی برام چی بود ؟
اون وقتی بود که با دیدگاه های من در آوردی و احمقانت با من دوستی خاله خرسه کردی .... :))

همه اینها شاید خوبیش این بود که من دیشب بالاخره VideoSIP هم راه اندازی کردم :پی

Posted by Amin at ">09:23 AM | #comments">Comments (2)

November 06, 2007

">غم غربت

از نخستین روزهای تاریخ هر گاه انسان از انبوه تلاشهای حیات خود را به گوشه انزوایی می کشاند به « خویش » و به « جهان » می اندیشد.

اخمی از بدبینی بر نگاهش نقش می بست و موجی از اضطراب بر سیما یش می نشت زیرا وی همواره خود را از این عالم « بیشتر » میافته و در میافته است که « آنچه هست » او را بس نیست.

احساسش از مرز این هستی می گذرد و آنجا که « هر چه هست » پایان می گیرد ، او ادامه میابد تا « بی نهایت » و دامن می گسترد.

احساس غربت در این عالم و بیزاری از بیگانگی با خود « وطن » را و « خویشاوندی » فرا یاد او می آورد.

« دکتر علی شریعتی »

(هبوط در کویر ، ص ۵۵۱ )

Posted by Amin at ">11:31 PM | #comments">Comments (2)

November 04, 2007

">

سينه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در اين خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بين که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنايی نه غريب است که دلسوز من است
چون من از خويش برفتم دل بيگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش ميخانه بسوخت
چون پياله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتيم شب و شمع به افسانه بسوخت

Posted by Amin at ">04:35 AM

November 03, 2007

">


من با تو زنده بودم اما خبر نداشتی :)

Posted by Amin at ">08:19 AM | #comments">Comments (0)