" />

« September 2007 | Main | November 2007 »

October 31, 2007

">دستهای خالی


دست های خالی
زندان زنان
بند اعدامی ها - انفرادی

زندانی : مردن چطوریه ؟
حوری : همونطوری که زندگی کردی !

Posted by Amin at ">07:48 AM | #comments">Comments (0)

October 30, 2007

">خواب قرون

نه غار کهف
نه خواب قرون
چه می بینم ؟
به چشم هم زدنی ، روزگار برگشته ست
به قول پیر سمرقند
((همه زمانه دگر گشته ست ))
چگونه پهنه خاک
که ذره ذره آب و هوا و خورشیدش
چو قطره قطرهء خون در وجود من جاری ست
چنین به دیدهء من ناشنانس می آید ؟
میان این همه مردم
میان این همه چشم
رها به غربت مطلق
رها به حیرت محض
یکی به قصه خود آشنا نمی بینم
کسی نگاهم را
چون پیشتر نمی خواهد
کسی زبانم را
چون پیشتر نمی داند
ز یکدیگر همه بیگانه وار می گذریم
به یکدیگر همه بیگانه وار می نگریم
(( همه زمانه دگر گشته ست ))
من آنچه از دیوار
به یاد می آرم
صف صفای صنوبرهاست !
بلوغ شعله ور سرخ و سبز نسترن است :
- شکفته در نفس تازه سپیده دمان
درست گویی ، جانی ، به صد هزار دهان
نگاه در نگه آفتاب می خندد ! -
نه برج آهن و سیمان
نه اوج آجر و سنگ
که راه بر گذر آفتاب می بندد !
من آنچه از لبخند
به خاطرم مانده ست
شکوه کوکبهء دوستی ست ، بر رخ دوست
صلای عشق دو جان است و اهتزاز دو روح
نه خون گرفته شیاری ز سیلی شمشیر !
نه جای بوسهء تیر !

من آنچه از آتش
به خاطرم باقی ست
فروغ مشعل همواره تاب زرتشت است
شراب روشن خورشید و
گونهء ساقی ست !
سرود حافظ و جوش درون مولاناست !
خروش فردوسی ست !
نه انفجار فجیعی ، که شعله سیال
به لحظه ای بدن صدهزار انسان را
بدل کند به ذغال !

(( همه زمانه دگر گشته ست ))
نه آفتاب حقیقت
نه پرتو ایمان
فروغ راستی از خاک ، رخت بر بسته ست
و آدمی - افسوس -
به جای آن که دلی را ز خاک بر دارد
به قتل ماه کمر بسته ست !

نه غار کهف
نه خواب قرون
چه افتاده ست ؟
یکی به پرسش بی پاسخم جواب دهد !
یکی پیام مرا
ازین قلمرو ظلمت به آفتاب دهد !
که در زمین - که اسیر سیاهکاری هاست -
و قلب ها دگر از آشتی گریزان است -
هنوز رهگذری خسته را تواند دید
که با هزار امید
چراغ در کف
در جستجوی انسان است !

Posted by Amin at ">09:23 AM | #comments">Comments (0)

October 23, 2007

">سعی در حل مشکلات

42-17541079.jpg

این روزا یکمی دارم سعی می کنم کارای عقب مونده رو سر و سامون بدم و
درسته که شاید بعضی از کارهام با مشکل مواجه شده اما از اونجایی که دارم سعی می کنم که مشکلات رو حل کنم خوشحالم ... حل شدن یا نشدنش خیلی مهم نیست . نکته مهمش اینه که من دارم سعی می کنم که مشکلاتمو حل کنم و این ارضام می کنه و من خوشحالم .... پس تو هم برو خوشحال باش

این شعر قشنگو یک دوست بسیار خوب برام فرستاده ... خیلی لذت بردم از چند باره خوندنش
------------------------------

دل من دیر زمانی ست که می پندارد،دوستی نیز گلی ست
مثل نیلوفر وناز!
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد
در زمینی که ضمیر من و تست
از نخستین دیدار
هر سخن
هر رفتار
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باریست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیم اش مهر است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در ْآن ئوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیداست هنوز
عط جان پرور هم گر به صحرای نهادت نوزید است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیم اش را از مایه جان خرج می باید کرد
رنج می باید برد،دوست می باید داشت!
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که درآن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
جان دلهامان را مالامال از یاری،غمخواری، بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جان ات همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان گل باران باد!

فریدون مشیری ؟!

Posted by Amin at ">04:27 PM | #comments">Comments (5)

October 21, 2007

">اخراجی ها !

خوب بالاخره منم به جمع اخراجی ها پیوستم ...


-----------------------------------------------------
جمله سایدبار رو عوض می کنم به زودی می نویسم :
دانشجوی اخراجی دانشکده صنعت هواپیمایی کشوری :)

Posted by Amin at ">01:53 PM | #comments">Comments (5)

October 18, 2007

">

حرف زدن راحته دوست من !
اما اون چیزی که این درون می تپه چیزی غیر از اون چیزاست که دیدین
یه با اینجا نوشتم اما این بار دوباره بخونین :

نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی
نه می تونم رهات کنم
نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو
نه می تونم بگم بمون
نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری تو صدا


چه جوری از تو بگذرم
تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه می زنی
نه ساده یی نه خط خطی
نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندن نه مونده راه پیش و پس

نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم
فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

بله دوستم . اینه معنی اون چیزی که می بینی ... نه اون چیزی که فکر می کنی
نه دیگه تورو قرآن اینقدر کوچیکم نکن ... اینجوری در مورد من فکر نکن . دیگه اینقدا بزرگ شدم که بفهمم که چی کار دارم می کنم

گاهی فکر می کنم : "از اول هم من و تو ما نبودیم"
بعد می گم تمومش کن بیا از این تنهایی با هم رها شیم
اما بعد که بیشتر فکر می کنم می بینم که نه ... نه ... این خیلی بی انصافیه
تمومش کن ته این جاده بسته
تهش ماییم که قلبامون شکسته
بگو اینجا کجای قصه ماست
نگاه کن اول راهیم و خسته
------------------------------------------------
اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تموم ادما
از شب و روز خدا خط می زنم
محض دل همون یه ذره ادمایی که دوست دارن عاشق باشن .

Posted by Amin at ">09:45 AM | #comments">Comments (2)

October 16, 2007

">زندگی ؟

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ...

اینو بارها و بارها برای خودم تکرار می کنم و ... چه بی حاصل
حالا از اون زلزله فقط یک اسم باقی مونده ... فقط یه یاد و خاطره ...
شاید تو بزرگ شدی . شاید تو دیگه عقلت می رسه برای خودت تصمیم بگیری که اینقدر سفت و محکم صحبت می کنی ؟! اره ؟!
اما من هنوز اون بچهه هستم که فقط دلش می خواد دنبال توپش بدوئه
تو میدونی اینو ؟
نمیدونی ؟
بی خیال ... چه اهمیتی داره که می دونی یا نمی دونی ؟
زندگانی صحنه یکتای هنرمندی ماست

Posted by Amin at ">09:22 AM | #comments">Comments (0)

October 12, 2007

">توبه؟

توبه نمی کند اثر مرگ مگر اثر کند ؟

Posted by Amin at ">05:42 PM | #comments">Comments (2)

October 11, 2007

">

ُسلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه

Posted by Amin at ">09:54 AM | #comments">Comments (0)

">وقت سحر از غصه نجاتم دادند !

دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بي خود از شعشعه پرتو ذاتم كردند
باده از جام تجلي صفاتم دادند
چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند
بعد از اين روي من و آيينه وصف جمال
كه درآنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر كامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اينها به زكاتم دادند
هاتف آنروز به من مژده اين دولت داد
كه بدان جورو جفا صبرو ثباتم دادند
اينهمه شهد و شكر كز سخنم ميريزد
اجر صبريست كز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخيزان بود
كه زبند غم ايام نجاتم دادند

Posted by Amin at ">09:38 AM | #comments">Comments (0)

October 10, 2007

">نه این قرارمون نبود ، من رنگ شب بشم - تو سرسپرده شی من جون به لب بشم

42-15237204.jpg
نه میشه باورت کنم
نه میشه از تو رد بشم
نه میشه خوب من بشی
نه میشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی
نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی
نه می تونم رهات کنم
نه می تونه تو خلوتش دلم صدا کنه تورو
نه می تونم بگم بمون
نه می تونم بگم برو

کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگیری تو صدا


چه جوری از تو بگذرم
تویی که معنی منی
تویی که از منی اگر تیشه به ریشه می زنی
نه ساده یی نه خط خطی
نه دشمنی نه همنفس
نه با تو جای موندن نه مونده راه پیش و پس

نمیشه با تو باشم و اسیر دست غم نشم
فقط می خوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

Posted by Amin at ">09:24 AM | #comments">Comments (1)

October 09, 2007

">دانه ها را باید از نو کاشت

دل من دیر زمانی ست که می پندارد،دوستی نیز گلی ست
مثل نیلوفر وناز!
ساقه ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد
در زمینی که ضمیر من و تست
از نخستین دیدار
هر سخن
هر رفتار
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باریست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیم اش مهر است
گر بدانگونه که بایست به بار آید
زنده گی را به دل انگیز ترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است
تا در ْآن ئوست نباشد همه درها بسته است
در ضمیرت اگر این گل ندمیداست هنوز
عطر جان پرور همر گر به صحرای نهادت نوزید است هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیم اش را از مایه جان خرج می باید کرد
رنج می باید برد،دوست می باید داشت!
با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد
با سلامی که درآن نور ببارد لبخند
دست یکدیگر را بفشاریم به مهر
جان دلهامان را مالامال از یاری،غمخواری، بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
شادی روی تو ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جان ات همه وقت از اثر صحبت دوست تازه عطر افشان گل باران باد!

Posted by Amin at ">04:04 PM | #comments">Comments (0)

October 07, 2007

">

از نگاه این شب خیس
دل چرا نمی کنی تو ؟
تن چرا به این سیاهی
بی گلایه میزنی تو
این شب خسته و تاریک
واسه تو خونه نمیشه
شب رفیق جاده ها نیست
موندگار تا همیشه
تو با قلب پاره پاره
چرا میخندی ستاره
تو بغض دوباره
چرا میخندی ستاره ؟
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چرا می خندی ستاره ؟

Posted by Amin at ">05:02 PM | #comments">Comments (0)

October 06, 2007

">الهی که شفا پیدا کنی تو !

الهی که شفا پیدا کنی تو !
واسه دردات دوا پیدا کنی تو
تو این دنیا که بی وفایی رسمه
رفیق با وفا پیدا کنی تو
عمرا تموم دنیا رو بگردی
مثل من عاشقی پیدا کنی تو
من و افسانه من نا تمومه
بدون اگه بری کارت تمومه
بهت گفتم بیا دنیای من باش
شنیدم تو دلت انگار می گفتی
که عاشقی کجاست
وفا کدومه ؟
میخوام به سردی شبهام بخندم
میخوام به پوچی فردام بخندم
وقتی میبینمت با دیگرونی
تو اوج گریه هام میخوام بخندم
می خوام داد بزنم تنهای تنهام
میخوام وقتی میگم تنهام بخندم
منم تو شهر غم زندونی تو
غم و غصه دل ارزونی تو
نگو دوست دارم به یک غریبه
میشه اون مثل من زندونی تو
اسیر اون شبی که تو میخواستی
چه بده اخر مهمونی تو

Posted by Amin at ">01:43 PM | #comments">Comments (0)

October 04, 2007

">?!!!!!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

Posted by Amin at ">12:16 PM | #comments">Comments (0)

October 02, 2007

">

فک کنم یه مرگیم داره میشه کم کم ...
شب بیداری و کار و کار ... سرم همیشه درد میکنه ؟:)
خوب خوبه حداقل ادم یه مرگیش باشه ... درد بی دردی علاجش آتش است :))

بله دیگه کم کم فک کنم از دانشگاه دارم اخراج میشم ....
عیبی نداره همیشه ممد آقا بقال می گفت مهندس اون مدرکتو اگر بیاری اینجا نیم کیلو سبزی خوردن هم نمی پیچم توش بدم دستت

Posted by Amin at ">07:56 PM | #comments">Comments (0)

October 01, 2007

">

دلم می سوزد از باقی که می سوزد

Posted by Amin at ">04:24 PM | #comments">Comments (1)