« December 2006 | Main | February 2007 »
January 29, 2007
">سوگواری ! انتخاب
امشب جایی بودم که نمایشش با همه تعزیه هایی که تا به حال دیده بودم فرق می کرد. علمشون با همه علم ها فرق داشت . نوحه خونشون با همه نوحه خونایی که تا به حال دیده بودم فرق داشت . به جای حلوا و پلو حسین و خرما و شله زرد ، نسکافه و شیرینی دادن . به جای آخوند با یه من ریش و نوحه خونی که تا توی چشاش ریش داشته باشه و پیرهن سیاهش بوی گند عرق بده و کبره بسته باشه ، سخنرانانشون چند تا جوون خوش تیپ با کت و شلوار و پیرهن سفید و ریش پرفوسوری و آنکادر شده بود . مثل این تکیه های قسطی همه بوی عرق و جوراب نمی دادن . همه تمیز و شیک بودن . تو یه تالار شیک و تمیز که معمولا عروسی و جشنای چند میلیون برگزار میشه . یه نمایشگاه مانندی برگزار کرده بودن به نام انتخاب تو این نمایشگاه بحث پیرامون یک انتخاب بود . بحث در مورد آزادی و آزادگی بود . بحث پیرامون حر بود .
هیشکی نخوند آی حسینو کشتن . آی دست عباس رو اینجوری بریدن . زینب و اونجوری کردن .
حرفاشون خیلی قشنگتر از این حرفا بود .
خیلی خوشحال شدم که آدمایی پیدا میشن که به فکر اسم و رسم نیستن که دسته را بندازن و علم بخرن و راه بیفتن تو خیابونا که بقیه بگن این علم حاجی فلانی
این غذای اون یکی کلاهبرداره . این تکیه اون حاجی که تمام سال خون ملتو میکنه تو شیشه و حالا اومده خرج میده ... نمی گم همه اینجورین ... یا کیا اینجورین و همه مون میدونیم که تعداد زیادی از اینجور مراسمها وجود داره .... اما این یکی فرق می کرد . خیلی خوشم اومد .
Posted by Amin at ">11:19 PM | #comments">Comments (1)
">امی ! بی سواد ! لج باز ؟!
یکی از خصوصیات قرن ما چه در شرق و چه در غرب ، فاصلهء بسیار طولانی بین دو نسلی ست که از نظر زمان تقویمی فاصله شان بیش از سی سال نیست اما از نظر زمان اجتماعی این فاصله بیش از سی قرن هست . بین یک پسر و یک پدر .
و این فاصله را نمی شود نزدیک و همچنین جبرا در گذشته به خاطر اینکه در جامعه تابو وجود داشت و ارزش ها و خصوصیات اجتماعی قابل تغییر نبود در توالی سی سال و پنجاه سال و صد سال و دویست و سیصد سال چیزی عوض نمی شد .
زیر بنای اجتماعی ، شکل تولید ، شکل مصرف ، روابط اجتماعی ، حکومت ، نوع تبلیغات دینی ، مراسم مذهبی ، خلق و خوی ، ارزش های مثبت و منفی ، هنر ، ادبیات و زبان ؛ همه چیز ثابت بود .
خود به خود تیپ زن و مرد هم ثابت می ماند .
و بنابراین طبیعی بود که یک دختر درست کپی مادرش شود . و اگر بین یک دختر و مادرش اختلافی وجود دارد در مسائل فرعی زندگی باشد و یا در تصادماتی که در زندگی روزمره رخ می دهد باشد . و یا اینکه انحراف و فساد اخلاقی فردی باشد .
اما امروز بدون اینکه یک دختر فاسد یا منحرف شده باشد با مادرش فاصله می گیرد و نسبت به او بیگانه می شود .
و بعد اختلاف پانزده ، بیست و سی سال بین آنها باعث می شود این اختلاف به صورت دو انسان وابسته به دو فرهنگ دو تاریخ و دو زبان و دو بینش بشوند .
این می شود که پیوندشان با هم فقط به صورت پیوند شناسنامه ای درمی آید .
در برابر این واقعیت اگر کسی ناشیانه بایستد و فقط به نق زدن و فحش دادن و تهمت زدن قناعت کند کار عبثی کرده است و اگر کسی به عنوان متفکر یا به عنوان نصیحت گو انسان ها را وادار کند که در مقابل هرگونه تغییری مقاومت کنند ،این دعوتی ست که به سوی گمراهی شده است . واقعیت جبری ندیده گرفته شده است .
بنابراین این یک واقعیتی ست که در برابرش ایستاده ایم که روز به روز بیشتر به سویش می رویم و این واقعیت نیز به طرف ما پیش می آید و هر لحظه شدیدتر می شود و هیچکس امکان ندیده گرفتنش را ندارد . هیچ کس امکان مقاومت در برابرش را ندارد .
در برابر چنین واقعیتی چه باید کرد؟
(( دکتر علی شریعتی ))
-------------------------------------------------------------------------------------------
دارم فکر میکنم که هیچی نمی فهمی . هرگز نفهمیدی . همه اینا که از تو به من ارث رسیده فقط به گوشت رفته . فقط الکی با خودت حمل کردی تا امروز . نه یک کلمه شو فهمیدی نه سعی کردی که بفهمی .
دارم فکر میکنم که اصلا نمی شناسمت .
دارم فکر میکنم که خیلی خیلی دورم ازت .
هر روز به این فکر میکنم که چطوری اثار وجودت رو از زندگیم پاک کنم .
کاش بی سواد بودی . کاش امی بودی . اینقدر دلم نمی سوخت
اگر کسی این چیزا رو نمی دید و نمی شنید و اینطور برخورد می کرد
کمتر بهش می شد خرده گرفت .
Posted by Amin at ">08:51 PM | #comments">Comments (0)
January 28, 2007
">رطب خورده منع رطب کی کند ؟!!!
دخترک ماجرای عشق پسرک را با مادر در میان نهاد و به مادر گفت که می خواهد با او ازدواج کند .
مادر پاسخ داد که او هنوز بسیار جوان است و باید درس بخواند و علم و تجربه بیاندوزد .
دخترک در مقابل مادرک با قدرت ایستاد و پرسید پس چرا خودش در سن شانزده سالگی با پدرش ازدواج کرده است .
مادر که نمی توانست ماجرای عشق خود و بارداری پیش از هنگام و ازدواج زود هنگام و اجباریش را برای دخترکش تعریف کند پاسخ داد
"آن موقع ها همه چیز با حالا فرق می کرد "
همه سیاه ها سپید بود . همه بدی ها خوب بود . همه چیز ناب بود . ولی حالا تو غرق سیاهی هستی . تو نمی فهمی . من می فهمم .....
Posted by Amin at ">09:15 AM | #comments">Comments (1)
January 25, 2007
">تنهایی سخته !!!!!!!!!!
یه فرشته لب دریا مثل رویا . وای چه زیبا
یه فرشته پاک و معصوم آی چه آروم
انگاری همین حالا اومده دنیا
یه تولد لب ساحل
یه تبسم از ته دل
یه آدم که دیگه نیست تنهای تنها
یه فرشته که با گریه هاش نوشته
همه فرشته های گم شده پیدا بشن دنیا بهشته
شده آرزو ! شده خیال
دوست دارم باز یه روزی بشه که بتونم بگم دوستت دارم
و تو بخندی از ته دل
تمامی نحس ها برن از زندگیم و با همین چیزای کمی که دارم
که ارزشمندترینشون تو هستی بتونم بخندم
شده آرزو .
یه تبسم از ته قلب
یه تبسم از روی عشق
یه نگاه به فقط به خاطر تو
یه گناه فقط به خاطر تو
دست دراز کنم و سیب سرخ حوا رو برات بچینم
می دونم که خدا هم دلش از این همه عشق قنج میزنه
یه پوزخند به همه سیاهی ها و سیاه دل ها
فقط به خاطر تو !
همه ش شده آروز
Posted by Amin at ">06:54 PM | #comments">Comments (0)
January 16, 2007
">بی دل و دوست
طاعت فرمودى و توفيق بازداشتى ؛ و از معصيت منع كردى، برآن داشتى؛
اى ديرخشم زودآشتى؛ آخر مرا در فراق بگذاشتى.
الهى! تا از مهر تو اثر آمد، همه مهرها سرآمد.
الهى! من كيم كه تو را خواهم؟! چون من از قيمت خويش آگاهم.
دل و دوست يافتن پادشاهى است. بى دل و دوست زيستن گمراهى است
Posted by Amin at ">09:09 PM | #comments">Comments (0)
January 02, 2007
">وقت رفتنه !
خوب خوب . القصه . روزی بود روزگاری بود .... یک جوونی بود که وقتی نوجوون بود خیلی آرمان گرا بود . یه روزی توی ماشین یه بنده خدایی نشسته بود .... با تفکرات خودش به اون بندهء خدا گفت که به نظر شما چرا ما نفت رو صادر می کنیم به کشورهای دیگه بعد اونا از نفت ما بنزین درست می کنن و بعد همون بنزین رو به چندین برابر قیمت به ما می فروشن .... اون بندهء خدا با پوزخندی که همراه نگاه عاقل اندر سفیه بود گفت : " تو هنوز جوونی . نمیدونی که دنیا چه خبر . یه چیزایی هست که از قبل نوشته شده و امضا شده هست ... و یکی از اونام همین وابستگی ما به کشورهای اروپایی و امریکایی هست " سالها بعد .... جوون با دست خالی شروع به کار کرد ... یه
اون جوون اما کلش داغ بود . بوی قرمه سبزی می داد . تو دلش چند تا فحش مادر خواهر آبدار نثار اون وطن فروش کرد و تصمیم گرفت کشورش رو بسازه ....
بازار کارش رو خودش ایجاد می کرد . علمش رو خودش یادگرفت . جون کند . تلاش کرد ...
اما چیزی که اذیتش می کرد این بود که نه تنها کسی کمکش نمی کرد که خیلی از همین کسایی که داد وطنپرستی سر میدادن کمکش که نمی کردن هیچ تیشه به ریشه مملکتشم می زدن .
Posted by Amin at ">10:55 PM | #comments">Comments (0)