" />

« March 2006 | Main | May 2006 »

April 27, 2006

">hand set

sonyericsson-w800.gif

نمیدونم تو این بی پولی فلسفه ش چی بود که قشنگ از تو دستم پرتاب شد رفت تو جوخ آب .... حالا اینکه موبایل آدم از دستش بیفته هیچ اینکه بیفته تو جوخ پر از آب هیچتر ... اما اینکه دیگه تو بهار اونقدر بارون اومده باشه که جوخ پر از آب باشه و حتی نتونی گوشیتو بگیری دیگه خیلی نوبره ... خیلی زورم میاد به این مخابرات لعنتی پول سیم کارت بدم . حرصمو دارن در میارن .... کا حداقل یکی دوتا اپراتور درست و درمون دیگه تو این مملکت بود.

به هر حال دارم به دنیای تکنولوژی برمیگردم بعد از اینکه پارسال همین موقع ها S700 نازنینمو ازم زدن یه مدتی که با اون وسیله احمقانه –M55 Siemens- که اصلا نمیشه بهش گفت گوشی موبایل سرکردم تا اینکه بعدش به اصرار اطرافیان یه 6020 خریدم که خداییش به نسبت قیمتش تو این روزگار که موبایلا فقط جینگولی مستونن خیلی خوب کار میکرد . و حالا امروز همین امروز تو اوج بی پولی تصمیم گرفتم 295 هزارتومن پول زبون بسته رو بدم یه Sonyericsson W800 بخرم و برگردم به دنیای تکنولورژی . میخواستم P910i بگیرم اخرین باری که قیمتشو پرسیده بودم گفتن 385 اما امروز که گفتم یه دونه میخوام گفتن 550 . من مونده بودم : موآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ ... بعد گفتن که خیلی تعجب نکن چون یه موقعی قیمتش به 750 تومن هم رسیده بوده و دلیلشم اینه که دیگه تولید نمیشه .... ولی خداییش خیلی بازار احمقانه ای هست . اگه خوب بود که تولیدش ادامه پیدا میکرد. بگذریم بازم باید پول بدم بالای این وسیله احمقانه با کاربرد بسیار خوب .

Posted by Amin at ">04:20 PM | #comments">Comments (2)

April 26, 2006

">بازهم دست روزگار بین ما جدایی افکند


mobile.jpg


باز هم دست روزگار بین ما جدایی افکند ای عزیز دلم . این روزگار بی وفا . این عاشق کش . این نامرد . این بی مروت .
نمیدونم چی شد ... چرا یهو سر خوردم ... ولی دیدمت تو هوا که پر کشیدی و رفتی ...
امیدوارم در زندگی بعدی باز هم به هم برسیم ....
آآآآآآآههههههههه وقتی یادت میفتم. ... میدونی چقدر باهم تو این مدت کوتاه صحبت کردیم ... فکر کنم بیش از 300 ساعت صحبت کردیم ... چقدر اس ام اس .... تو اونقدر به من نزدیک بودی .... شبا که میخوابیدم با من بودی ... صبح که بیدار میشدم با من بودی .... همیشه می چسبوندمت به صورتم و باهات حرف میزدم ....

یادت شاد . خاطره ات گرامی

Posted by Amin at ">02:30 PM | #comments">Comments (2)

">انتظار چیز بدیه !


endlessly.jpg


تیک تاک ... تیک تاک

من در لحظه ها حبس شده ام .
جدال نابرابری ست . شمشیر زمان در دست زنگی مست .

Posted by Amin at ">06:26 AM | #comments">Comments (0)

April 21, 2006

">رفتار

این اواخر تو رفتارام دچار مشکل شدم . تا حد خیلی زیادی . در مورد مشکلاتم با دیگران نمیتونم صحبت کنم . به سرعت عصبی می شم و داد و هوار میکنم . حتی گاهی وقتا ، وقتی دارم با خودم صحبت میکنم عصبی می شم . مشت میکوبم به در و دیوار و هر چی که دم دستم باشه پرت میکنم . شاید اینجور رفتار کردن برای خیلی تو شرایط پر استرس عادی باشه . اما واقعیتش اینه که برای نفس مقدس انسان اینجور رفتار کردن رذیلت هست . هنر این نیست که وقتی که هیچگونه استرسی وجود نداره لبخند بزنی . هنر اینه که "مرد آنست که در کشاش دهر سنگ زیرین آسیاب باشد " ... خیی کنجکاو شدم که دلیل این نوع رفتار رو بدونم . مطمئنا دلیل داره چون از ناخودآگاه ادم برمیآد . من که دلم نمیخواد اینجوری باشم خودآگاهم اینه . یه ذره –در حد 3 تا کتاب – در این مورد خوندم . و متوجه شدم که اینجور رفتارا به گذشته ادمیزاد برمیگرده ... شاید به بچگی . شایدم به زندگی قبلی .
در مورد خودم به یه نتیجه هایی رسیدم که چرا اینجوریم .
اما جالب اینجاست .... امروز اتفاقی تلویزیون رو روشن کردم داشت یه فیلم میداد کانال 5 که اسمش رو ندیدم .
در مورد زندگی پسری بود که پدر و مادرش از هم جدا شده بودن . و این اتفاق تاثیر زیادی روی رفتارای پرخاشگرانه این پسر گذاشته بود . با مادرش داد و بیداد میکرد . مشت میکوبید تو در و دیوار . شیشه میشکست و.... یه روز که با مادرش و برادرش میرن کوه با برادرش تو کوه داد و بیداد میکنه . با هم دست به یقه میشن و اتفاقی برادره پرت میشه از کوه پایین . بعد پلیس پسره رو دستگیر میکنه ... اول میبرنش زندان بعد از چند وقت می برمش یه مرکز روانی و به جزئیات در حضور جمع بچه های دیگه ای که اون جا بودن رفتارش رو بررسی میکردن و از خود کلی کمک میگرفتن . جالب اینجاست با اینکه برادرش فقط زخمی شده بود و پدر و مادرش هم هیچ شکایتی نکرده بودن . ولی دادگاه ازادش نکرد. تازه وقتی پدر و مادرش به حکم دادگاه اعتراض کردن دادگاه سرپرستیش رو از اونا گرفت و در طول مدت درمانش اونو سپرد به یه خونوادهء دیگه .
تو مملکت ما بابا بچشو میکشه ولش میکنن چون ولی اونه . بابا به بچش تجاوز میکنه . بچه کاری نمیتونه بکنه جز فرار . تازه هر کاره ای هم که باشه ( قاتل . معتاد . قاچاقچی ) بازم سرپرستی بچه شو ازش نمیگیرن چون ولی اونه .
نمیخوام بگم تو امریکا اینجوری اما اینجا اینجوری .... میخوام بگم علیرغم این همه تعلیمات دینی هنوز دک نکردیم که پیچیدگی های رفتاری انسان ها به شدت جامعه رو تحت تاثیر قرار میده . حواسمون باید به این جمع بشه . واسه همینه که اینروزا مادر خواهرمون که هیچ خودمونم تو سن 25 سالگی با یه هیکل گنده تو خیابونا امنیت نداریم .

Posted by Amin at ">03:21 PM | #comments">Comments (5)

">

hail-thumb.jpg

Posted by Amin at ">12:27 AM | #comments">Comments (1)

April 15, 2006

">عیدتون مبارک .


pic2.jpg


الهی ! محمد را شفاهت خواه ما کن .

Posted by Amin at ">07:25 PM | #comments">Comments (1)

April 14, 2006

">طرحی از لحظه های بی زمان

spirit-thumb.jpg

محکوم هستیم که تنها زندگی کنیم و در عین حال محکومیم که از تنهایی خویش در گذریم و پیوندهایی را که ما را به زندگی بهشتی در گذشته مرتبط میساخت برقرار سازیم .
جز این نیست ره سعادت و سعادتمندی

Posted by Amin at ">08:00 AM | #comments">Comments (1)

April 07, 2006

">مرگ قو

straight.jpg

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد
گروهی برآنند که این مرغ شیدا کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا آنجا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی
آغوش وا کن که میخواهد این قوی زیبا بمیرد

Posted by Amin at ">09:18 AM | #comments">Comments (1)

April 03, 2006

">به بهانه بیست و چهارسالگی ای که به تلخی آغاز می شود ...

birthday85.JPG

علیرغم اینکه سهراب میگه "تا شقایق هست زندگی باید کرد " من نمیتونم این روزا اینو بخونم ولی
"در دلم چیزی هست " و "چنان بی تابم " که دلم میخواد پنجه بکشم و جسم رو پاره کنم بلکه این روح بیچاره رها و ازاد بشه . امشب 23 سال از عمرم میگذره . خوشبختانه در مورد گذشته حس حسرت ندارم جز اینکه "بی روی تو بگذشت "
سال 84 که مصادف میشه با 23 سالگی من به شدت سخت گذشت . ولی گذشت . خیلی سخت . خیلی چیزا یاد گرفتم ولی خیلی هم بها پرداختم . خیلی زیاد . زمان . پول . جسم . روح .
فکر کنم بیشتر از یه سال بزرگ شدم . و بیش از یه سال مرد شدم . یعنی امیدوارم اینجوری باشه . اما هنوز نمیتونم معادلات پیچیده زندگی رو حل کنم . هنوز ...


کفشهایم کو ؟
چه کسی بود صدا زد سهراب
آشنا بود صدا
مثل هوا با تن برگ
بوی هجرت میاید
بالش من پر آواز پر چلچله هاست
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که مرا میخواند
یک نفر باز صدا زد سهراب
کفشهایم کو ؟

Posted by Amin at ">08:20 PM | #comments">Comments (7)

April 02, 2006

">ای دل مجنون و از مجنون بتر

باران شو . بر من ببار تا وضو بگیرم ای عشق .
ای دیدن تو قبله و نماز من

Posted by Amin at ">08:36 PM | #comments">Comments (1)