« January 2006 | Main | April 2006 »
March 29, 2006
">
وقتی سر شب به امید اینکه بتونی راحت و اروم بخوابی دیازپام میخوری و نهایتا صبح به همون منوال همیشگی از خواب بیدار میشی –بدن کوفته و ذهنی خسته از آشوب و قلبی لرزان از ترس به وقوع پیوستن تمام کابوس ها- و وقتی که خوابیدی بیشتر فرصت داری به حرفای ناحق فکر کنی . بیشتر زجر بکشی . بیشتر گریه کنی . بیشتر بدت بیاد . بیشتر متنفر بشی . بیشتر نا اروم و نا شکیب بشی .
و –گلاب به رتون- هر چی که برای صبونه خوردی بالا میاری .
وقتی هزاران کار عقب مونده داری . با یک پروژه خفن که میدونی در موردش تو چه برزخی قرار داری .
معادلات انتقال حرارت . قانون اول و دوم ترمودینامیک . سیستم های تبرید هواپیما که به دلیل مسائل تجاری و امنیتی هیچ دسترسی ای به منابع علمی و قابل استناد وجود نداره .
مهمتر از همه ذهنی که به هیچ صراطی مستقیم و متمرکز نیست .
حالم خیلی عصب اصلا همه ش تقصیر این اسمونه . از دیشب داره میباره ... ولم نمی کنه . بس کن دیگه دریا رو هم اگه بلعیده بودی باید تا حالا تموم میشد. تصمیم گرفتم برم حموم .... (شششششششررررررر )
آب خیلی داغ بود . پمپا با فشار کار میکردن ... یعنی کار خودشونو کردن . فشارم افتاد وقتی خواستم از وان بیام بیرون سرم گیج رفت . پام لیز خورد . از پشت خوردم زمین . کمرم داغون شد . االان فقط مجبورم بخوابم .
Posted by Amin at ">05:02 PM | #comments">Comments (4)
">بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را
چو بنمودی و بربودی ثبات از عقل و صبر از دل خاموش نشستی اون بالا ... شاید میگی اما من نمی شنوم .
بباید چاره ای کردن کنون این ناشکیبا را
نمی بینی ؟ شنیدم غیرت داری . شنیدم بنده ها رو دوست داری !
پس تا دیر نشده بجنب . می دونم که دیر و زودش رو خودت بهتر می دونی احتیاجی نیست
چی چی رو دیگه میخوای امتحان کنی ؟ اصلا چیزی برای امتحان کردن مونده ؟
Posted by Amin at ">12:41 PM | #comments">Comments (0)
March 27, 2006
">
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت
که گر روزی برآید از دلم آهی بسوزد هفت دریا را
مراد ما وصال توست از دنیا و از عقبت
وگرنه بی شما قدری نباشد دین و دنیا را
بیا تا یک زمانی امروز خوش باشیم در خلوت
که در حالم نمیداند کسی احوال فردا را
Posted by Amin at ">02:38 PM | #comments">Comments (0)
">
در زندگی زخمهايی هست که مثل خوره در انزوا روح را آهسته در انزوا می خورد
و میتراشد.
اين دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، و اگر به بگويید يا برای کسی بنويسید،
مردم بر سبيل عقايد جاری و عقايد خودشان سعی می کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آميز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برايش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط
شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس
که تاثیر این گونه دارو ها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد
میافزاید.
Posted by Amin at ">10:15 AM | #comments">Comments (0)
March 25, 2006
">


نمی دونم شما تا حالا این صحنه ها رو از نزدیک دیدن یا نه . اما من ندیده بودم ... خیلی زیبا . مهیب . تحسین برانگیز و ... فلری که تا 40 متری رو فنس کشیدن ولی اگر از اون جلوتر بری مثل تخم مرغ نیمرو میشی .
Posted by Amin at ">04:30 PM | #comments">Comments (0)
">سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
حناق ( هناغ ! حناغ ! هناق! ؟؟؟؟ ) گرفته تنها . با این همه .... نمی دونم تو این خوکدونی چه خبره ... هر ادم اشغالی میاد برای خودش یه تصمیمی میگیره ...
میخوام هزار سال .... بمیری الهی ... هر روز همین دعا رو میکنم ... اما نمیدونم اینکه میگن خدا جای حق نشسته درسته یا نه .... ای خدایی که این روزا همه ش سعی میکنی در سخت ترین شرایط امتحانم کنی . میخوام ببینم که اینم جزو امتحانه ؟ بابا بوی گندش تمام مملکت رو برداشته ... نقاشی گرافیک و سه بعدیشم که عالیه ... از این به بعد نقشه ایران رو بدون خلیج فارس و به صورت سه بعدی ( طول و عرض و ارتفاع گ*ه ) در موزه لوور تماشا کنید .
Posted by Amin at ">04:15 PM | #comments">Comments (1)
March 23, 2006
">هرکو شراب فرقت روزی چشیده باشد
هر کو شراب فرقت روزی چشیده باشد وقتی تمام روز یا بخوری و بخوابی یا تلویزیون نگاه کنی یا ... کم کم حس میکنی داری به زباله تبدیل می شی "یادم آمد هان خوان هشتم را قصه می گوید می توانست او اگر می خواست.
داند که سخت باشد قطع امیدواران
با ساربان بگویید احوال آب چشمم
تا بر شتر نبندد محمل به روز باران
بگذاشتند ما را در دیده آب حسرت
گریان چو در قیامت چشم گناهکاران
ای صبح شب نشینان جانم به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام روزه داران
چندین که بر شمردم از ماجرای عشقت
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
سعدی به روزگاران مهری نشسته بر دل
بیرون نمی توان کرد >>حتی<< به روزگاران
چندت کنم حکایت شرح اینقدر کفایت
باقی نمی توان گفت الا به غمگساران
بار فراق دوستان بس که نشسته بر دلم -- می روم و نمی رود ناقـه بــه زیر محملـم
بار بیفکند شتــر ، چون برسد به منزلــی -- بار دل است همچنان ، گر به هزار منزلم
داشتم میگفتم : آن شب نیز
سورت سرمای دی بیداد ها می کرد
و چه سرمایی ، چه سرمایی
باد برف و سوز وحشتناک
لیک آخر سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد ، همچون ترس
قهوه خانه گرم و روشن بود ، همچون شرم
همگنان را خون گرمی بود.
قهوه خانه گرم و روشن ، مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود.
مرد نقال – آن صدایش گرم نایش گرم
آن سکوتش ساکت و گیرا
و دمش ، چونان حدیث آشنایش گرم -
راه می رفت و سخن می گفت.
چوبدستی منتشا مانند در دستش .
مست شور و گرم گفتن بود.
صحنه ی میدانک خود را تند و گاه آرام می پیمود
همگنان خاموش.
گرد بر گردش ، به کردارصدف بر گرد مروارید، پای تا سر گوش :
هفت خوان را زاد سرو مرو
یا به قولی "ماه سالار " آن گرامی مرد
آن هریوه ی خوب و پاک آیین – روایت کرد :
من روایت می کنم اکنون ...
همچنان میرفت و می آمد.
همچنان می گفت و می گفت و قدم می زد:
قصه است این ، قصه ، آری قصه ی درد است
شعر نیست،
این عیار مهرو کین و مرد و نامرد است
بی عیار و شعر محض خوب و خالی نیست
هیچ- همچون پوچ- عالی نیست
این گلیم تیره بختیهاست
خیس خون داغ رستم و سیاوش ها ،
روکش تابوت تختی هاست
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم ،
با صدایی مرتعش لحنی رجزمانند و دردآلود، خواند :
آه ، دیگر اکنون آن عماد تکیه و امید ایرانشهر ،
شیر مرد عرصه ناوردهای هول ،
پور زال زر جهان پهلو ،
آن خداوند و سوار رخش بی مانند ، آن که هرگز
-چون کلید گنج مروارید
گم نمی شد از لبش لبخند ،
خواه روز صلح و بسته مهررا پیمان،
خواه روز جنگ و خورده بهر کین سوگند
آری اکنون شیر ایرانشهر
تهمتن گردسجستانی
کوه کوهان، مرد مردستان، رستم دستان ،
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ،
کشته هرسو بر کف و دیوارهایش نیزه وخنجر،
چاه غدر ناجوانمردان
چاه پستان ، چاه بی دردان ،
چاه چونان ژرفی و پهناش ، بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور.
آری اکنون تهمتن با رخش غیرتمند.
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان گم بود
پهلوان هفت خوان اکنون
طعمه دام و دهان خوان هشتم بود
و می اندیشید
که نباید بگوید هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر.
چشم را باید ببندد،تا نبیند هیچ
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خود دید ،
بس که خونش رفته بود از تن
بس که زهر زخمها
-کاریش
گویی از تن حس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید،
او از تن خود
- بس بتر از رخش –
بی خبر بود و نبودش اعتنا با خویش .
رخش را می پایید.
رخش، آن طاق عزیز، آن تای بی همتا
رخش رخشنده
به هزاران یادهای روشن و زنده...
گفت در دل : " رخش!طفلک رخش ! آه! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنج مروارید او گم شد
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای دید
او شغاد، آن نا برادر بود
که درون چه نگه می کرد ومی خندید
و صدای شوم و نامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید......
باز چشم او به رخش افتاد – اما.... ,وای!
دید
رخش زیبا ، رخش غیرتمند ، رخش بی مانند با هزارش یادبود خوب ، خوابیده است آنچنان که راستی گویی
آن هزاران یادبود خوب را در خواب می دیده است........
بعد از آن تا مدتی دیر ،
یال و رویش را
هی نوازش کرد، هی بویید ، هی بوسید،
رو به یال و چشم او مالید...
مرد نقال از صدایش ضجه می بارید
و نگاهش مثل خنجر بود:
"و نشست آرام، یال رخش در دستش ،
باز با آن آخرین اندیشه ها سرگرم :
جنگ بود این یا شکار؟ آیا
میزبانی بود یا تزویر؟"
قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نا برادر را بدوزد
– همچنان که دوخت -
با تیر وکمان
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ،
و بر آن تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
این برایش سخت آسان بود و ساده بود
همچنان که می توانست اواگرمی خواست
کان کمند شصت خویش بگشاید
و بیندازد به بالا بر درختی، گیره ای سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست ، گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
لیک..."
Posted by Amin at ">11:51 AM | #comments">Comments (2)
March 22, 2006
">
علیرغم اینکه بزرگترین و بهترین تلسکوپهای دنیا فقط میتونن 4 درصد آسمون رو نشون بدن
من هنوز اعتقاد دارم که دنیا خیلی کوچیکتر از اونیه که فکرشو بکنی
Posted by Amin at ">06:01 PM | #comments">Comments (1)
March 20, 2006
">
هیچ میدانی چرا، چون موج، - زانکه بر این پردهی تاریک،
در گریز از خویشتن، پیوسته میکاهم؟
این خاموشی نزدیک،
آنچه میخواهم نمیبینم،
و آنچه میبینم نمیخواهم.
Posted by Amin at ">07:46 PM | #comments">Comments (2)
">بهارم رفت
پدر آمد .
پدر با دست خالی آمد .
من عید ندارم .
من بهار ندارم .
بهارم رفت ؛ بی خبر از دلم .
شکوفه های زندگی یخ زدند .
زندگی میوه ندارد . زندگی بدون بهار بی ثمر است .
Posted by Amin at ">07:33 PM | #comments">Comments (0)
March 17, 2006
">عمر من مرگی ست نامش زندگانی
من تمام هستیم را در نبرد با سرنوشت، در تهاجم با زمان، سوختم، آتش زدم...
Posted by Amin at ">08:18 AM | #comments">Comments (1)
March 16, 2006
">
خوان هشتم ... تهمتن هم میتونست کمندشو بندازه و بیاد بیرون اما ترجیح داد بمیره .
خیلی ضایع ست که شاهنامه اینجوری به پایان برسه .
شغاد آن نابرادر ...
Posted by Amin at ">09:23 AM | #comments">Comments (1)
March 14, 2006
">

نمیدونم خوابم یا بیدار ؟
یکی همت کنه یه سیلی به من بزنه !
Posted by Amin at ">06:48 PM | #comments">Comments (0) | #trackbacks">TrackBack
March 03, 2006
">بازگشت
... بزودی
Posted by Amin at ">08:39 PM | #comments">Comments (0) | #trackbacks">TrackBack