" />

« September 2005 | Main | November 2005 »

October 31, 2005

">آتش می گیرم . دود می شوم .

شراره های آتش از کامم بر می آید ؛
درونم را می سوزاند و تمام ابعاد زندگیم را به چالش می کشد ،
به هر سو که می نگرم دریایی مواج از احساسات می بینم که وحشیانه موجهایش را به سینهء ساحل زبان بسته می کوبد . بیچاره ساحل و بیچاره تر از ساحل رهگذری که به امیدی قدم به سینه ساحل گذاشته است .
این روزها تمام تمرکزم را از کف داده ام شاید طولی نکشد که دل و دین را ببوسم و فریاد زنان کاری کنم که چرخ فلک گردون را بلرزاند ؛
اما نه من باید صبور باشم . من باید عاقل باشم . من باید درس بخوانم . مهندس بشوم ....
من باید مراقب باشم که آب در دلشان تکان نخورد . من نباید موقعیت ها را به چالش بکشم .
این وسط چه کسی این دریای مواج را درک خواهد کرد ؟ غیر از تو که مثل خودم روزق گم کرده ای هستی که به تخته پاره ای چنگ زده ای ...
این وسط چه کسی به یاد می آورد که اگر برق بزند خرمن و خرگه را با هم می سوزد ؟ غیر از تو که سوختی .
دلم برایت بی نهایت تنگ شده است بی نهایت .

Posted by Amin at ">10:25 PM | #comments">Comments (1) | #trackbacks">TrackBack

October 26, 2005

">ای خدایا توبه !

هر جای این مملکت که دست بزاری ازش بوی فاضلاب میاد ...
نمیدونین چه حالی شدم وقتی دیدم جوون مردم مرد

Posted by Amin at ">07:11 PM | #comments">Comments (2) | #trackbacks">TrackBack

October 23, 2005

">خدایا همه بنده هاتو بیامرز

* دیشب یکی از دوستام زنگ زد بهم خبر داد که مادر یکی دیگه از دوستامون که چند وقتی بود که خیلی مریض بود ؛ فوت شده ... همون موقع دلم خیلی سوخت . خیلی زیاد . خیلی سخته ادم یه بچه دبستانی داشته باشه. وقتی میمیره چشمم هنوز به این دنیاست .... نمیدونم چرا تو اینجور مواقع ادم وقتی که میخواد حال کسی رو درک کنه خودشو میزاره جای اون و ... لعنت به این زندگی . وقتی بهش فکر میکنم همه تنم می لرزه .

* یه موقعی شبانه روز تو اخبار از بچه مدرسه ای های انگلستان خبر بود که 90 درصدشون موبایل دارن .
امروز وقتی مدرسه های تعطیل شد پشت پنجره داشتم بچه ها رو نگاه میکردم ... حداق نصفشون موبایل داشتن .
تو این مملکت از رهبرش گرفته تا بچه نوزادش تو هر چیزی افراط میکنن ...
خدا نکنه اگر تب میکرو و اتاری و سگا و کامپیوتر و کمودور و گیم نت و ... بیفته تو بچه مدرسه ایها .
یا خانوما مثلا یه روسری توشون مد بشه ... مثل امسال که تو خیابونا سرتو که می چرخوندی هزار هزار تا زن ترکمن میدیدی .... یا اینکه سرتو که میچرخوندی ان هزار نفرو میدیدی که پاچه هاشونو زدن بالا انگار میخوان پاهاشونو بشورن ...
این تب موبایل اول درصد بالای وگذاریش افتاد تو مسئولین مدیر و مدبر و دانا و علیم ما .... بعد از واگذاری بی حدوحصر و سرشکمی تبعا تب خریدش میفته تو ملت . کسی کاری نداره که این مزخرف کار نمیکنه .
جلوی پنجره اتاقم یه دست خر 18 وات داره می تابونه تو صورتم نمیدونم دیگه بچه دار میشم یا نه ... دیگه مطمئن نیستم که سرطان ندارم .آنتن این دست بیلمم پره اون وقت وقتی بهم زنگ می زنن صدا قطع و وصل میشه ... اشتباه میفته ...
ای خدا به حق همین شبای عزیز نسل ادمای احمق تصمیم سرشیکم بگیر رو از این مملکت ورچین ...اینا که دوست دارن بیان پیش تو چرا پس نمی بریشون ؟

Posted by Amin at ">05:26 PM | #comments">Comments (4) | #trackbacks">TrackBack

October 22, 2005

">سلام هی حتی مطلع الفجر


و ما ادراک ما لیله القدر

Posted by Amin at ">09:13 PM | #comments">Comments (0) | #trackbacks">TrackBack

October 20, 2005

">من آن موجم که آرامش ندارم

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
حق نگه دار که من می‌روم الله معک
تویی آن گوهر پاکیزه که در عالم قدس
ذکر خیر تو بود حاصل تسبیح ملک
در خلوص منت ار هست شکی تجربه کن
کس عیار زر خالص نشناسد چو محک
گفته بودی که شوم مست و دو بوست بدهم
وعده از حد بشد و ما نه دو دیدیم و نه یک
بگشا پسته خندان و شکرریزی کن
خلق را از دهن خویش مینداز به شک
چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
چون بر حافظ خویشش نگذاری باری
ای رقیب از بر او یک دو قدم دورترک


به نظر میرسد باز مشغول استحاله ام .
زمان می گذرد . تیک تاک تیک تاک .
من متوجه درگذشت او می شوم ولی ساکن شده ام . من در زمان راکد مانده ام .
روحم . جسمم . دینم . علمم و دنیایم به نظر می رسد همگی با هم شوریده اند و میخواهند با هم جهش کنند . من در زمان ساکن و راکد شده ام .
نمیدانم کی یا چگونه اما همواره به روزی چشم دوخته ام که از این دگرگونی سربلند بیرون می آیم .آنگاه شاید سال ها از این دقاپقی که امروز و این ساعت غم درگذشتشان اینگونه بی تابم کرده پیشی بگیرم .


Posted by Amin at ">04:13 PM | #comments">Comments (0) | #trackbacks">TrackBack

October 18, 2005

">هو الرحیم

از در کفر آمده ام تا که به ایمان برسم

Posted by Amin at ">01:56 PM | #comments">Comments (3) | #trackbacks">TrackBack

October 01, 2005

">تو بزرگي مثه اون لحظه که بارون ميزنه!

چقدر خوب است کسي کنارت باشد که مهربان و آرام نگاهت کند و به تو بگويد که دوستت دارد.چقدر خوب است سر بر شانه‌هاي کسي بگذاري که وقتي هست تمام آرامش دنيا نصيب توست،وقتي هست از هيچ چيز نمي‌هراسي و ميتواني به او تکيه کني.چقدر خوب است که تو مهربان و صبور تمام بدخلقيهاي گاه گاه اين روزهايم را به بزرگي بي‌انتهاي روحت مي‌بخشي و باز هم عاشقانه نوازشم ميکني و بار سنگين غصه‌هايم را کمي به دوش ميگيري تا قامتم دوباره راست شود.تا دوباره لبخند بر لبهايم شکوفه کند،تا آرام شوم.عزيز دلم از بودنت سپاسگذارم و مي‌خواهم بداني عاشقانه دوستت دارم.

آسمان

Posted by Amin at ">11:52 PM | #comments">Comments (5) | #trackbacks">TrackBack