" />

« July 2005 | Main | September 2005 »

August 30, 2005

">بنایی و عاشقی


گفتم رخ تو بهار خندان منست گفت آن تو نیز باغ و بستان منست
گفتم لب شکرین تو آن منست گفت از تو دریغ نیست گر جان منست


دیروز جای همه خالی به اندازه تمام عالم و ادم حمالی کارگری کردیم . ولی برای یه بارش خوب بود ...
فهمیدم که اهن کیلویی 450 تومنه . یه شاخه میل گرد 12 متره . میل گرد 8 میلی متری یه شاخه ش 5 کیلو و دویست گرمه . با دست خم میشه ... برای مش بتون کاری مناسبه . یه کیسه سیمان تیپ 2 کیسه ای 2500 هست و خیلی سخت گیر میاد .... یه تونش میشه 80 هزار تومن و با جواز ساختمون خیلی راحت میدن و ... یاد گرفتم کارگر جماعت فقط مثل ماشین هر چیزی رو بهشون بگی میکنن ... از خودشون هیچ خلاقیتی ندارن و تازه اگر یه دقیقه ولشون کنی میشینن استراحت میکنن .

Posted by Amin at ">02:56 PM | #comments">Comments (4) | #trackbacks">TrackBack

August 28, 2005

">مهتاب

CSM107782.jpg

شب مهتابی ز چه بی تابی . آذین کن صحن و سرا را .

Posted by Amin at ">07:54 AM | #comments">Comments (2) | #trackbacks">TrackBack

August 26, 2005

">تولد تو موعود من ، تپش ترانه


زن ایستاده بود
و رقص شاد اندامهایش را
در خود نهفته داشت .


Posted by Amin at ">12:18 AM | #comments">Comments (2) | #trackbacks">TrackBack

August 20, 2005

">دوستت دارم

42-15319078.jpg

خوب اینم یه جورشه دیگه .... زبونی پاکتر و شیوه ای زلال تر برای ابراز احساسات سراغ داری ؟

Posted by Amin at ">11:39 AM | #comments">Comments (9) | #trackbacks">TrackBack

August 18, 2005

">من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم .


حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد


من پیمان شکنی دوست دارم . . .

Posted by Amin at ">10:36 PM | #comments">Comments (3) | #trackbacks">TrackBack

August 12, 2005

">حقیقت من !

محبوبم همواره تو را اینچنین استوار که هستی می پنداشتم .
تو استواری و سربلند . سرو سهی .
نازنینم ما محتاجیم به حقیقت . به تفکر درباره حقیقت .
شاید بهتره که بگم ما محکومیم به حقیقت . حقیقتی سخت ولی شیرین .
حقیقتی که به استواری و صبوری نیاز دارد . صبوری بی انتها . نگو که صبر کاسه داره . نگو که کاسه لبریز میشه .
محبوبم ما محکومیم به حقیقیتی کشف آن محتاج حضور هر دوی ماست . یکی باید آنرا بیان کند و دیگری بفهمد .
عزیزکم حقیقت ما باید همواره شناخته شود و فقط گاهی بر زبان رانده شود .
بهترینم حقیقت من و تو خواست و مشیت خداوند است ، در ما .
استوار و محکم باید در مقابل این حقیقت ایستادگی کنیم و هرگز وهمی و خیالی از ترسیدن به وجودمان راه ندهیم .
حقیقتمان مار فرا می خواند ، غرق در خنده معصومانه دخترک کوچکمان ، در بوسه های عاشقانه مان ،
ما نباید درهای عاطفه مان را به روی این زیبایی ها ببنیدیم و با او مثل دشمنمان بر خورد کنیم .

محبوب من ! حقیقت بی منتهای من تویی .
من درک میکنم که حقیقت سخت است اما نه تلخ . کسی که حقیقت را درک می کند و می تواند برای بشریت بازگو کند مطئنا در معرض شکنجه و رنج خواهد بود .

Posted by Amin at ">08:25 PM | #comments">Comments (4) | #trackbacks">TrackBack

">میتوانی تو به من زندگانی بخشی

آخ که چه لذتی داره ناز چشماتو کشیدن


Posted by Amin at ">07:45 PM | #comments">Comments (1) | #trackbacks">TrackBack

August 08, 2005

">تا ابد همراه خواهید بود


شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود .
هنگامی که بال های سفید مرگ روزهایتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود .
آری شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود .

Posted by Amin at ">10:39 AM | #comments">Comments (3) | #trackbacks">TrackBack

August 05, 2005

">شبانه

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا
اونجا که شبا ، پشتِ بیشه ها
یه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو می ذاره ، تو آبِ چشمه
شونه می کنه ، موی پریشون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، تهِ اون دره
اونجا که شبا ، یکه و تنها
تک درخت بید ، شاد و پرامید
می کنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره ، بچکه مثِ
یه چیکه بارون ، به جای میوه ش
نوکِ یه شاخه ش ، بشه آویزون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، از توی زندون
مثِ شب پره ، با خودش بیرون
می بره اونجا ، که شبِ سیا
تا دم سحر ، شهیدای شهر
با فانوسِ خون ، جار می کشن
تو خیابونا ، سر میدونا :
عمو یادگار ، مردِ کینه دار
مستی یا هشیار ؟ خوابی یا بیدار ؟
مستیم و هشیار ، شهیدای شهر
خوابیم و بیدار ، شهیدای شهر
آخرش یه شب ، ماه میاد بیرون
از سر اون کوه ، بالای دره
روی این میدون ، رد میشه خندون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب

Posted by Amin at ">10:03 PM | #comments">Comments (5) | #trackbacks">TrackBack

August 04, 2005

">کجایی عزیزم ؟

وقتی اعصابتو بریزن تو هونگ و آی بکوبن و آی بهم بزنن کاملا متصور هست که اشتباه برخورد کنی .

این نکته 1 بود .
نکته دوم اینکه یکی از معجزات تاریخ رخ داده . استاد فتح اللهی بهم نمره داده و قبولم کرده .
این مسئله 2 تا معجزه داره . یکی اینکه با این همه کار و این شرایطی که دارم تونستم همه واحدهامو پاس کنم .
دوم اینکه فتح اللهی که تا به حال به احدالناسی نیم نمره هم اضافه نکرده به من یک و نیم نمره اضافه کرده (البته نمره پایان ترم من 15 بود اینو گفتم که بدونین که خنگ نیستم اما حتی یه دونه از کوییزهاشو هم ندادم و یه جلسه هم سر کلاسش نرفتم واسه همین میخواست با 8.5 منو بندازه )

مسئله بعدی اینه که من بازم MP3 Playerمو گمش کردم اما شکی ندارم که به زودی زود پیدا میشه . من و این موجود نازنین الان 4 ساله که با هم هستیم و با هم زندگی رو سرمیکنیم . من چه کلاسهایی رو که با این player ضبط نکردم و چه چیزایی که یاد نگرفتم. چه آهنگایی که باهاش گوش ندادم . یادمه یه روز تو زمستون برف خیلی اومده بود و من سرکار بودم (خیابون فتحش شقاقی سر تخت طاووس تو ولیعصر) بعد ترافیک خیلی بود و هیچ ماشینی هم نمیرفت ونک . از اونجا تا خونمون 1.5ساعت در سردترین روز که برفم خیلی زیاد میومد که اگر یه دقیقه وای میسادی تو برف ادم برفی میشدی من پیاده اومدم و همه به مدد این یار نازنین بود .
در نهایت عزیزم هر جا که هستی امیدوارم که سالم باشی و اگر کسی داره ازت استفاده میکنه حداقل امیدوارم که باهات خوش رفتاری کنه . ولی می دونم که برمیگردی پیشم چون با حلال ترین و عرق ریخته ترین پول ممکنه خریداری شدی . کلی هم برات زحمت کشیدم جدیدا که خوشگل و تر و تمیزت کردم عزیزم . منو تنها نزار .

Posted by Amin at ">08:04 PM | #comments">Comments (3) | #trackbacks">TrackBack

August 02, 2005

">عشق ، جنگ ، رمان

خونده بودم سه چیز بچه رو به بلوغ میرسونه

عشق ، جنگ ، رمان .

یادم نیست از کیه ؟ فکر میکنم به احتمال 90 درصد مال جبران خلیل هست . چون من غیر از کتابای جبران کتابای این تیپی زیاد نخوندم ... یعنی در حدی نخوندم که جمله اینقدر بهم نزدیک باشه .
توی این سریاله اون خانوم معلمه اینو گفت خوشم اومد ....
و می بینم واقعا درسته . می بینم عین واقعیته .
همیشه دوست داشتم بزرگتر از الانم باشم .... منظورم اینه که توی حال نقشه رشد در آینده رو میکشیدم و میکشم ... و اگر یه روز بفهمم که این اتفاق نیفتاده مطمئنا دق میکنم .

Posted by Amin at ">12:12 AM | #comments">Comments (4) | #trackbacks">TrackBack