« Older Entries Subscribe to Latest Posts

۸ مهر ۱۳۹۰

لحظه های محتضر پایان یافت !

Posted by الفی اتکینز. No Comments

نهال سحابی

نهال سحابی، از دوستان بهنام گنجی و کوهیار گودرزی که در تاریخ ۹ مردادماه ماه ، بازداشت شدند، شب گذشته دست به خودکشی زد و درگذشت.

نهال سحابی معشوقه (دوست دختر) بهنام گنجی بوده است که پس از خودکشی وی دچار مشکلات شدید روحی و روانی شده بود.

وی شب گذشته به مانند بهنام گنجی، دست به خودکشی زده و درگذشت.

۶ مهر ۱۳۹۰

ریا !

Posted by الفی اتکینز. No Comments

وقتی بود که آنچه می کردند به ریا می کردند . اکنون به آنچه نمی کنند ریا می کنند .

“تذکره الاولیاء”

۲۳ تیر ۱۳۹۰

چند سال از امشب بگذره .

Posted by الفی اتکینز. No Comments

نمی دونم چند سال یا شاید چند قرن گذشت . شنیدن صدات بعد از این همه سال برام مثل یه اتفاق غریب بود . مرور کردن همه اتفاقات که بعضیاشو من یادم نمیومد و بعضیا رو تو یادت نبود هم خیلی جالب بود .

محکمه ای که ساختی هم جالبه . شاید برام شرکت کردن در این محکمه واقعا مسخره باشه اما چیزی که بتونه حس تورو نسبت به چند سال از زندگی مشترکمون عوض کنه و آرامش برات داشته باشه برای من ارزشمنده .

واقعا تصور اینکه از اون روزها حداقل ۷ سال گذشته برام غیر قابل باور .

۲۵ خرداد ۱۳۹۰

اگر دستم رسد روزی

Posted by الفی اتکینز. No Comments

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

تو را در بوستان باید که پیش سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقانم سفر کردند هر یاری به اقصایی
خلاف من که بگرفته است دامن در مغیلانم

به دریایی درافتادم که پایانش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمانش نمی‌دانم

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم

سعدی

—————————————–

پ.ن : اون روزی که گفتی بدون تو می میرم ، فکر نمی کردم به این راحتی نمیری !

۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۰

معرفت

Posted by الفی اتکینز. No Comments

معرفت نیست در این قوم خدیا سببی

که برم گوهر خود را به خریدار دگر

————————————————————–

پ.ن : رفقام رفقای قدیم ….با مرام ما اگر می دونستیم که می گفتیم نوش جونت . گوش بشه به تنت اینشالا …. تاسف می خوردم از بابت اتفاق بدی که براتون افتاد ولی حالا می فهمم که از ماست که برماست . فی الواقع به نظرم آدمی که فکر می کنه بقیه چشم تنگ، خودش چشم تنگه که در مورد بقیه هم اینجوری فکر می کنه . خلایق هر چه لایق

۲۸ فروردین ۱۳۹۰

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر

Posted by الفی اتکینز. No Comments

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر

خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر

معرفت نیست در این قوم خدایا سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر

یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من زپی یار دگر

گر مساعد شودم دایره چرخ کبود
هم بدست آورمش باز به پرگار دگر

راز سربسته ما بین که بدستان گفتند
هرزمان با دف و نی بر سر بازار دگر

هردم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر

باز گویم نه در این واقعه حافظ تنها نیست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر

۱۵ فروردین ۱۳۹۰

۲۸ سالگی

Posted by الفی اتکینز. No Comments

امروز ۲۷   تموم شد …. رفتم تو ۲۸ ….

۲ اسفند ۱۳۸۹

Wi-Fi چیست ؟

Posted by الفی اتکینز. No Comments

یکی از بهترین روش های آموختن ، آموختن ابتداییات است . این موضوع می تواند پی ریزی یک درک مطلب همیشگی را در بر داشته باشد .

لذا WiFi چیست ؟

Wi-Fi ( که به صورت وای-فای یا وی-فی تلفظ می شود ) یک فن آوری استاندارد جهت فراهم سازی شبکه کامپیوتری محلی با استفاده از فرکانس رادیویی (RF) است .

۱۹ بهمن ۱۳۸۹

پایان

Posted by الفی اتکینز. ۱ Comment

چون شوم خاک رهش دامن بیفشاند ز من ور بگویم دل بگردان رو بگرداند ز من
روی رنگین را به هر کس می‌نماید همچو گل ور بگویم بازپوشان بازپوشاند ز من
چشم خود را گفتم آخر یک نظر سیرش ببین گفت می‌خواهی مگر تا جوی خون راند ز من
او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم از او یا داد بستاند ز من
گر چو فرهادم به تلخی جان برآید باک نیست بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند ز من
گر چو شمعش پیش میرم بر غمم خندان شود ور برنجم خاطر نازک برنجاند ز من
دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگرید کو به چیزی مختصر چون باز می‌ماند ز من
صبر کن حافظ که گر زین دست باشد درس غم عشق در هر گوشه‌ای افسانه‌ای خواند ز من

———————————————————————–

پ.ن :

ببخشید با مرام .

بی مرامی کردم اما چاره ای نداشتم . تو به مرام و مردونگی خودت ببخش .

۱۴ بهمن ۱۳۸۹

این منزلِ ویران چه کنی؟ جای تو نیست!

Posted by الفی اتکینز. No Comments



سعدی! این منزلِ ویران چه کنی؟ جای تو نیست! رخت بربند؛ که منزلگه احرار آنجاست